طرحواره بی اعتمادی و بد رفتاری:این طرحواره باعث می شود که مدام در ذهن خود انتظار داشته باشید
که نکنه دیگران به شما صدمه بزنند،یا به نحوی با شما رفتار بدی درپیش بگیرند. مدام در این هول و هراس به سر می برید که دیگران سر شما کلاه بگذارند،به شما دروغ بگویند،یا از کسی رو دست بخورید.وتحقیر شوید. اگر گرفتار این طرحواره هستید برای حمایت از خویشتن،پشت دیوار بی اعتمادی سنگر می گیرید وبه دیگران اجازه نمی دهیدبا شما صمیمی شوند. نسبت به نیت بقیه افراد مشکوک هستیدو بدترین خیالها را در ذهن خود نسبت به دیگران
برچسب:
نویسنده: آتنا اکبریپور
نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!
من همیشه جنگیدم تا یه چیزایی رو عوض کنم...اما این روزا فهمیدم که برای بعضی آدمای قدر نشناس نباید جنگید...! فهمیدم برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید! برای به دست آوردن دل آدما نباید جنگید... این روزا ادیشن فاصله گرفتن رو میپیچم از آدمایی که زیاد دروغ میگن فاصله میگیرماز آدمایی که دغدغه میسازن،فاصله میگیرم از آدمایی که حرمت نگه نمیدارن، فاصله میگیرم... با حقارت بعضی آدما و دلاشون نباید جنگید! باید نادیدشون گرفت و گذشت و بخشیدشوننه برای این که مستحق بخششن، برای این که م
برچسب:
نویسنده: آتنا اکبریپور
ما واقعا هنر کردهبودیم...ما هنر کردهبودیم که با وجود زخمهای بسیارمان، هنوز مهربان بودیم.
ما هنر کرده بودیم که با وجود تمام دلخوریها و رنجهایی که در ما اقامت داشت،همچنان لبخند میزدیم و دلمان نمیآمد کسی را برنجانیم و بانیِ شکستنِ هیچ دلی باشیم.ما هنر کردهبودیم که خودمان بغض داشتیم و برای شادی و موفقیت دیگران دعا میکردیم.ساده و بیشیله بودن هنر میخواست و ما از هنر لبریز بودیم،میخندیدیم و میبخشیدیم و کاری به کار هیچکس نداشتیم...ما هنرکردیم ویه جورایی هنرمند بودیم
برچسب:
نویسنده: آتنا اکبریپور

در زندگی مشترک :
بالاخره از زن و یا مرد اشتباهی سر میزند...
آنچیزی که مهم است نحوه ی روبرو شدن با این اشتباه است
بیشترین اختلافات زناشویی میان زوج ها به دلیل بیان نقدهاست
یعنی انتقاد درست را بلد نیستند
همواره باید آموزش ببینیم حتی برای نقد کردن همدیگر
آموزش مهارت های زندگی لازمه ی آغاز یک رابطه جدی برای ازدواج است.
برچسب:
نویسنده: آتنا اکبریپور
پاییز گذشت،اما مگر میشود پرسه های با تو در کوچه های خلوت پاییز را از یاد برد؟
پاییز گذشت، اما مگر میشود دلتنگی مداوم برگ های افتاده به روی رد پای تو را حس نکرد؟آخر مگر میشود؟پاییز گذشت،اما هرگز حس نکردی غریبانه و تنها قدم زدن در جاده ای که ای کاش آخرش خانه ی تو میشد، چگونه ابر شد و بارید و بارید و بارید...و من هیچ گاه از خودم نپرسیدم چرا هرگز نرسیدم به سر منزل مقصود.آری سهم من تنها صدای خش خش برگها شد و آرزویی که هیچگاه برآورده نشد
برچسب:
نویسنده: آتنا اکبریپور